تبليغاتX
/> href="http://lilypie.com/">Lilypie Fourth Birthday tickers مادرانه






















مادرانه

دل نوشته های یه مادر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همه ی دوستای گلم.

نمی دونم از کجا شروع کنم؟ چند وقتیه که تصمیم گرفته بودم بیام و با همتون خداحافظی کنم ولی هم فرصت نمی شد بیام اینجا هم اینکه نمی دونستم باید از کجا شروع کنم به نوشتن. الانم از فرصت استفاده کردم و گفتم تا بچه ها خوابن و تو خونه آرامش برقراره بیام و نهایتا هر چی به ذهنم اومد رو می نویسم دیگه.

دوست داشتم منم مثل خیلی های دیگه تولد وبلاگم رو جشن می گرفتم. ولی بگردم برای وبلاگم که به یک سالگی هم نرسید. تو این ۱۱ ماه دوستای خوبی پیدا کردم. مطالب شاد زیادی خوندم که با خوندنش خندیدم و همینطور هم چیزای ناراحت کننده ی زیادی پیش اومد که با خوندنشون اشک ریختم و غصه خوردم. از آتنای عزیز و ارشیای نازنینش که خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنیم از پیشمون رفتن بگیییییییییییییییییییییییرین تا انار کوچولو، فرشته ی قشنگی که تولد دو سالگیش رفت در آغوش سرد خاک. من هر روز با شماها زندگی کردم و با شادی هاتون شاد شدم و با غم ها و ناراحتی هاتون غصه خوردم. الانم ترک اینجا برام سخته. باور کنید. اما دیگه اون انگیزه ی اولیه رو ندارم.

زمانی که این وبلاگ رو زدم واقعا از لحاظ روحی نیاز داشتم به یه همچین جایی، به یه همچین محیطی ولی الان شرایطم فرق کرده. تنهاییام با چیزای دیگه پر می شه مثل همسایه ی خوبی که خدا قسمتم کرد و ...

دلم برای اینجا تنگ می شه مثل روز برام روشنه. ولی این وبلاگ وقت زیادی ازم می گرفت هم به روز کردنش هم سر زدن به دوستای گلم. می خوام از این به بعد تمام وقت و انرژیم رو بذارم برای دوقلوها و بازی کردن و سر و کله زدن با اونا. چون می شد گاهی به خاطر این دنیای مجازی ازشون غافل می شدم. به همتون سر می زنم و براتون کامنت می ذارم. اگر کسی هم دلش برامون تنگ شد بیاد اینجا و یادی ازمون بکنه. مطمئن باشه بی جواب نمی مونه.

یه چیز دیگه می خوام از دوستای عزیزم اسم ببرم که تو این ۱۱ ماهه خیلی از وجودشون استفاده کردم و لذت بردم:

اول از همه از اولین دوستان وبلاگیم بگم، صهبا و گیتا دوقلوهای نازنینی که هیچ وقت فراموششون نمی کنم. مهربون و دوست داشتنی. مامان محمدین عزیز که تو یه دوره خیلی باهام همدردی کرد و باعث آرامش می شد و هنوز که هنوزه اسمش رو که تو کامنتام می بینم گل از گلم می شکفه. مامان پریا و هلیا دوقلوهای نازنین. مامان زینب طلا. هیچ وقت فراموشت نمی کنم عزیزم. مطمئن باش اگه دوباره بیام مشهد بازم باهات قرار می ذارم و می بینمت. مامان زینب دلم برات یه ذره شده و البته برای نق نقای زینب خانومت هم. سهیلا مامان درسا جون یه بار هم بهت گفته بودم که کامنتات رو که می خونم انرژی می گیرم. مامان زهرا نازنازی که یه جورایی احساس می کنم خیلی به هم نزدیکیم ولی هنوز فرصت و قسمت نشده که همدیگه رو ملاقات کنیم. من همچنان منتظر اون روز هستم. مامان کیان و کارین چندین بار می خواستم  بگم اینقدر عکس این فرشته های خوشگلت رو تو وبلاگ نذار چشم می خورن آخه. ماشالا بهشون. من همچنان عاشق کیان هستم البته با پوزش فراوان از کارین عزیزم. پرنیان عزیزم. مریم بانو مهربون. مریم بانو دی وی دی عمو پورنگ رو برای دوقلوها خریدما. اصلا هم کپی نکردم و نمی کنم. خیلی کیف کردن و تا آخرش با لذت تماشا کردن. خاطره عزیزم با اون دو تا خواهرزاده های نازش. خاطره شدی یه خاطره قشنگ برام. دوقلوهای عزیزم و سبا و سارا. با خوندن خاطراتتون من رو می بردین به شادترین روزای زندگیم. روزای دبیرستان. شیطنت و شیطنت و شیطنت ...

دلم برای همتون تنگ می شه زیاااااااااااااااااااااااااااد. ببخشید اگه کسی از قلم افتاد. همتون رو دوست دارم و ازتون خاطرات زیادی دارم. بازم می گم بهتون سر می زنم غصه نخورید

حالا یه دور دیگه این متن رو با یه آهنگ غم انگیز ناک بخونید

خداحافظ دوستای گلم

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 7:16 توسط مادر دوقلوها| |

سلام دوستای گلم.

ببخشید از اینکه بهتون سر نزدم و دیر آپ کردم  راستش چند دلیل داشت. اصلی ترینش بی حس و حالی خودم بود. الانم حوصله پست گذاشتن نداشتم ولی حیفم اومد این روز رو تو وبلاگم ثبت نکنم

بفرمایید ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 12:14 توسط مادر دوقلوها| |

سلااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای عزیزم.

خوب این پست خداحافظی. نگران نشید ما می ریم اما برمی گردیم.

فکر کنم حدود یکی، دو هفته ای نتونم بیام نت و بهتون سر بزنم. دلم براتون تنگ می شه  اما چه کنم که به خاطر اسباب کشی ای که داریم محدود می شم برای اومدن به نت. تا ایشالا جا به جا بشیم و ای دی اس ال مون رو روی خط جابجا کنیم و ........

راستی پنج شنبه تولد دوقلوهاست  ناراحتم چون درگیر جمع و جور و اسباب کشی و کار و تلاش هستیم و نمی تونیم براشون تولد بگیریم  امسال اولین سالی هست که اینجوری می شه

ولی بهشون قول دادم که بعد از جابجایی اولین کاری که می کنم گرفتن تولد باشه

مخصوصا امسال که از دو، سه ماه قبل هی حرف تولد رو می زنن و روز شماری می کنن برای تولدشون.

خیلی فکرا داشتم برای تولدشون ولی این جابجایی همه چیز رو به هم ریخت. ولی عیب نداره. عوضش این خونه جدیده که داریم می ریم توش از اینجا بزرگتره و دستم برای دعوت مهمونای بیشتر بازتر

دوست داشتم تو وبلاگم هم یه پست تولد تووووووووووووووووووووووپ براشون بذارم که فعلا امکانش نیست. حالا شاید بعدا با تاخیر  گذاشتم.

خوب دوستای عزیزم تا فرصت دیگه خداحافظ همگیتون باشه.

دلم خیلی براتون تنگ می شه

اما قول می دم به همتون سر بزنم ولی فکر نکنم فرصت کامنت گذاشتن پیدا کنم.

همتون رو دوست داااااااااااااااااااااااااااااااااااارم

     


برچسب‌ها: اسباب کشی ٭ تولد دوقلوها
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 9:2 توسط مادر دوقلوها| |

سلام دوستای گلم.

آخرین خبرا از انار جون و سام کوچولوی ۱۴ ماهه که از وبلاگ مامان نفس جون خوندم این بود:

"انار جون خدا رو شکر رو به بهبوده با دعای شما عزیزان و باز نیازمند دعاتون هست و اما سام کوچولوی ۱۴ ماهه عزیزمون که مرگ مغزی شده بود فکر کنم امروز سومین روزیه که قلب مهربونش تو سینه ی یه فرشته ی دیگه در حال تپیدن هست. برای مامان و باباش دعا کنید که خدا بهشون صبر بده"

حالا ماجرای امروز صبحم رو با دوقلوها تو ادامه مطلب می نویسم. اگه مایلید بفرمایید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 12:21 توسط مادر دوقلوها| |

سلام به همه ی دوستای گلم. 

الان بچه ها کلاس هستن و خونه پر شده از سکوت و آرامش. نمی گم وقتی هستن آرامش نیستا نه، اونم یه جور آرامشه اینم یه جور. خیلی نیاز به این سکوت دارم خیلی. فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم تا برگردن یه پست بذارم یه کم بنویسم بلکه سبک بشم. 

این یکی، دو هفته اخیر به خاطر حادثه ای که برای انار کوچولو اتفاق افتاد اصلا روحیه ی خوبی نداشتم و دائم به انار و مامانش و اوضاع و احوالشون فکر می کردم. خدا مامان نفس جون رو خیر بده که تو وبلاگش هر روز از حال انار می نویسه. یکی، دو روزی هم می شه که نی نی سایت دوباره پر شده از یه اتفاق بد دیگه. سام کوچولوی 14 ماهه که من هم نمی شناختمش به خاطر بیماری ای که داشته مرگ مغزی شده و مامان یگانه ی سام ملتمس دعای همه. 

دوقلوها رو که می بینم دلم خون می شه. ترس عجیبی توی دلم افتاده. امتحان سختیه. خیلی باید با خدا باشی که با بچت امتحان بشی و از پسش خوب بربیای. خدایا من جنبه ی این امتحانا رو ندارما. خودت بهم رحم کن. خیلی نیاز به آرامش دارم. آرامش فکری 

آخرین خبری که راجع به انار خوندم چند دقیقه پیش بود از وبلاگ "مامان نفس جون" که کمی خیالم راحت شد ولی باز نیاز داره به دعای همه ی شما عزیزا. 

ببخشید پست غم انگیز ناکی شد. نمی خواستم اصلا ناراحتتون کنم ولی نیاز داشتم یه کمی بنویسم شاید سبک شم. تازه اینی که نوشتم یه کم از .............

حالا برید ادامه مطلب، چند تا عکس ببینید روحتون تازه شه :-)))))



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 13:23 توسط مادر دوقلوها| |

Design By : Night Melody